ღ •¤●ღعاشقانه های فـــــــافــــــاوعلـــــــــي •¤●ღ
دو عاشق از تبار اين دنياي زهر آگين كه مي خوان عاشقانه وباهم زندگشونو بسازن شما هم براشون دعا كنيد
سلام گلا چطورین خوبین من دوباره اومدم وای چقدر دلم براتون تنگیده بود چقدر دلم برای وبلاگم تنگیده بود بعد از تقریبا ٣ هفته اومدم که دوباره بنویسم مادربزرگم به رحمت خدا رفت و هنوزم از بابت این واقعه دردناک متاثرم چند روزی بود که خونه علی اینا بودم دقیقا از اون روزی که ننوشتم اونجا بودم چون علی نمی ذاشت خونه بیام و می گفت بهت عادت کردم از طرف دیگه هم مسعود خان چترشو خونمون باز کرده و من دیگه خونه راحت نیستم چون اتاق من شده اتاق خواب اونا البته اشکالی نداره تا قبلشم خوب زهرا مارو تحمل می کرد روز جمعه ٢۴ مامان زنگید اونجا البته از خونه خاله گفتم مامان اونجا چه کار می کنی گفت فافا مادر فوت کرده فردا بیاین بهشت زهرا یک لحظه دست و پاهام سست شدآخه ما اون هفته که عروسی دختر عمم بود پیشش نشسته بودیم دیگه داشتم دق می کردم اخه اون روز از صبح نمی دونم چرا حالم خراب بود تا اینکه مامان اون خبرو بهم داد توی حال خودم نبودم به علیم گفتم فردارو مرخصی بگیر بریم بهشت زهرا گفت باشه خلاصه صبح ساعت ٨:٣٠ راه افتادیم به سمت بهشت زهرا اولین بارم بود که برای تدفین می اومدم بهشت زهراحالم خیلی بد بود نمیدونید چقدر می بردن و می آوردن داشتم دق می کردم تا اینکه بقیه هم اومدن و خبر دادن که مادرو آوردن توی غسالخانه و من و آرزو (دختر عمم)رفتیم که ببینیم رفتم تو پاهام قابل کشش نبود اولین بار بود که پامو توی همچین جایی می ذاشتم تا رسیدم اونجا قلبم اومد توی دهنم وقتی رسیدم و مادرو دیدم نزدیک بود غش کنم آرزو جیغ زد و غش کرد من باورم نمیشد که این مادربزرگم باشه مادربزرگی که موهاشو می بافت حالا موهاش یخ زده و ژولیده بود تنش کبود بود و صورتش قرمز یک لحظه تنم لرزید و با گریه زدم بیرون دست و پام میلرزید بیشتر دلم برای بابام می سوخت آب شده بود از وقی که فهمیده بود مادرش فوت کرده مات شده بود حرف میزد اما به ندرت اونم در مورد مادر از اون موقع من فقط گریه می کردم علی هم نمی تونست منو اروم کنه تا قطعه ٣٠٧ رفتیم چقدر دور بود اونور بهش زهرا بود کلی گریه کردم و براش دعا کردم و فاتحه خوندم دوستت دارم مادر عزیزم تو هم عین مادرم بودی و هیچ فرقی نداشتی ولی من بهت سر نمیزدم الان پشیمونم کاشکه الانم بودی و باهات حرف میزدم از همه جا و همه کس خیلی دوستت داشتم خیلی دوستای گلم که این پستو می خونن برای شادی روحش فاتحه معه الصلوات این هفته ها هفته های خوبی نیست برام خلی دلم پره این پنج شنبه عروسی دعوتیم عروسی دختر عمو علی غزل برای خوشبختی اونم دعا کنید خوشحالم که دارم میرم عروسی بعد یه عزا البته ٧ مادر تموم شده ولی به خاطر علی عزیزم می خوام برم چون بیچاره خیلی برام زحمت کشید و این یه هفته منو تحمل کرد الان دلم براش خیلی تنگیده ازش دورم امروز رفتیم آینه شمعدان و سرویس آشپزخانه ام هم خریدم جمعه هم دوباره می خوام برم خرید تازه داریم دنبال جا هم میگردیم برای آذر ماه که به امید خدا می خوایم بریم سر زندگیمون دوستای گلم به همتون میامو سر میزنم حتما هم میام تنهام نذارین دوستتون دارم فعلا بابای سلام گلا خوبید وای نمی دونید چقدر خوشحالم آخه خیلی دوست پیدا کردم و همشونم دوست دارم چهارشنبه رفتیم سر کارو برگشتیم من اومدم خونه دیدم مسعود خونمونه البته توی اتاق با زهرا خواب بودن منم اومدم و با مامان کلی گفتیمو خندیدیم بعدشم اصلا خوابم نبرد توی اتاق ولی بازم خوابم نبرد واسه همین شروع کردم کدبانوگری و درست کردن ناهار چون لباسام دستش بود لباس ازش گرفتم و از اون ور هم رفتم آرایشگاه بد نبود ولی خوب اصلا از آرایش و مدل مویی که برام درست کرد راضی نبودم البته همه می گفتن خوب شدی ولی من خوشم نیومد دوستشو گرفته بود نمی دونید چه سیستمی داشت حال کردیم همه توی خیابون ما رو نگاه میکردن خلاصه رسیدیم اونجا و دیدیم چه خبره همه می رقصیدن و هیچکسم نگاهش به دیگری نبود همه حواسشون به خودشون بود خلاصه ما هم وارد جمع شدیم و بعد از احوالپرسی و گفت و گو رفتیم رقصیدیم شام خوردیم چه شامی نمی دونستیم کدومو بخوریم اونقدر متنوع بود و زیاد خلاصه ما دیگه دنبال عروس و داماد نرفتیم آخه خیلی شلوغ بود ماشینم امانت بود به خاطر همون به علی گفتم بیا ما برگردیم صبحم می خوایم بریم سر کار کردیم و برگشتیم خونه منم لباسامو عوض کردم و چون شب قبلش نخوابیده بودم زودی خوابم برد اصلا بیهوش شدم خوب خوابیدم خودم خیلی حال کردم صبح اونقدر دل درد و سردرد داشتم که نمی تونستم از خواب پا شم و بریم سر کار ولی به زورم که شده بود پا شدم و رفتم سر کار تا ١٢ شب اونجا بودیم و کلی گفتیمو خندیدیم و اونشبم یکی از روزهای خاطره انگیزی برام بود خیلی خسته بودم خوابیدم تا ساعت ١:٣٠ علی اومد و ناهار خوردیم و دوباره خوابیدم تا ساعت ۵ بعد از ظهر البته خواب وبیدار چون کسی نبود مجبور شدم بعدشم دوباره راه افتادیم و رفتیم سر کار و انگار دوباره مدیر جدید می خواد برامون بیاد خدا کنه که خوب باشه پی نوشت ١ :خیلی اذیتت می کنم ولی خیلی دوستت دارم تو خیلی ماهی می دونم که برای زندگیمون داری نهایت سعی و تلاشتو می کنی امیدوارم بتونم جبران کنم هر روز که می گذره امیدم واسه رفتن به خونمون بیشتر میشه دوستت دارم خیلی زیاد سلام به دوستای گلم خوبید چه خبرا یکشنبه رفتم سر کار و اونروزم یه روز کاری خیلی خوبی رو پشت سر گذاشتم اما وقتی اومدم خونه بازم جای خالی زهرا پیدا بود اونشبم هم دلم گرفته بود و هم باعلی یه ذره بحثم شده بود این بود که اونقدر گریه کردم که نگو بین همه دختر دایی ها منو دعوت فرمودن به عروسی دخترشون کوچیکی علاقه خاصی به من داشت حتی می خواست من عروسش بشم اما خوب علی دوئل کرد و زودتر پا پیش گذاشت تا مدتی هم علی رو هر جا می دید تحویل نمی گرفت ولی تازگی ها باهاش خوب شده و می گه پسر خیلی خوبیه از همه دختر دایی ها منو برگزید به خاطر اینکه با عمو بزرگه من قهره به خاطر همین تازه من چون از همه بهترم و زیباترم و باهاشون خوبترم اونا هم چون منو بیشتر از همه دوست دارن به خاطر همون منو انتخاب کردن البته قبلا توی این مراسما شرکت کردم ولی الان بعد از متاهل شدنم نمی دونم خوش بگذره یا نگذره خلاصه من یه قول الکی دادم چون فکر نمی کردم که اجازه بدن که برم آخه جمعه قبلشم اجازه گرفته بودم برای مراسم زهرا ولی خوب بهشون گفتم که میام شب من با علی یکم بحثمون شده بود البته سر یه چیز خیلی بی ارزش منم به حالت قهر اومده بودم خونه و حتی با علی بای بایم نکرده بودم منقلب خوابیدم و ساعت ٢ بعد از ظهر با تلفن علی از خواب بیدار شدم البته هیچ وقت اون موقع به من نزنگیده بود من گفتم مشکلی پیش اومده (منو علی هر موقع دعوا می کنیم یا بحث می کنیم همیشه روز بعد از یاد می بریم و همیشه با هم به صورت اشتی رفتار می کنیم یعنی انگار نه انگار که با هم دعوا کردیم تازه اصلا حواسم نبود شب باهاش دعوام شده که بخوام به حالت قهر باشم می دونید آخه بیچاره وقتی از سر کار میاد خیلی خسته است دوست ندارم اذیتش کنم جدیدا هم خیلی مهربون شده و بهونه خونه خودمونو می گیره و هی می گه کی میشه پس ما بریم سر خونه و زندگیمون منم به خاطر همین اصلا دوست ندارم به خاطر یه چیزای پوچ اعصاب یکی یه دونمو بریزم بهم آخه می بینم داره خیلی زحمت می کشه که زودتر هم خونه بشیم خدایا هر چه زودتر کاری کن که ما راهی خونه خودمون بشیم می بینمت اونم گفت باشه شب با هم رفتیم سر کار و به مدیرمون گفتم که می خوام برم عروسی اونم گفت خودت باشه ولی شوهرت نه گفتم تو رو خدا آقای مدیر من که نمی تونم تنها برم باشه بابا خلاصه شبم با علی اومدم خونشون آخه جای زهرا خیلی خالی بود خونه گفتم علی میام خونه شما آخه من خیلی تنهام گفت باشه رفتم خونه علی اینا دوشنبه خوبی بود و خیلی خوش گذشت شبم که با علی اومدیم خونه خیلی خوب بود کلی بوسش کردم و بعدشم توی بغلش خوابیدم هم صبح پا شد رفت سر کار من خواب بودم ظهر اومد با هم ناهار خوردیم و دوباره خوابیدم و ساعت ۴:٣٠پا شدم حاضر شدم تا علی بیاد بریم سر کار و راه افتادیم و باهم رفتیم سر کار امروزم روز خوبی رو پشت سر گذاشتم پی نوشت ١ :دارم لحظه شماری می کنم برای ۵ شنبه چه شبی بشه اون شب پی نوشت ٢ :میدونم حساسیتم اصلا خوب نیست چه کنم عاشقتم پس باید حساس باشم روی خیلی از کارات عزیزم خیلی عاشقتم این کارامم بزار روی حساب دوست داشتنم پی نوشت ٣ :هم من هم علی این روزا بهونه خونه خودمونو زیاد می گیریم برامون دعا کنید خیـــــــــــــــــــــــــــــلی دوستتون دارم همتونو بابای سلام به دوستای گلم خوبید چه خبرا ببخشید یه ذره دیر شد چهارشنبه زهرا رو بردیم آرایشگاه یعنی شبش تا اومدم خوابیدم ولی خوب بازم خیلی خسته بودم اصلا نمی خواستم از جام پا شم برعکس روز های دیگه که زود پا می شدم خلاصه به زور پا شدم زهرا بخوریم بعد از صبحانه خوردن مادر شوهر زهرا و زن دایی آقا مسعود اومدن که با هم بریم آرایشگاه از قبل وقت گرفته بودیم چون آرایشگره دوست مامانم بود سریع دست به کار شد ما هم هی به زهرا می رسیدیم زن دایی می گفت روز عروسی من همه اومده بودن آرایشگاه همه هم به فکر خودشون بودن که من هینجوری که داشتن بندم مینداختن از هوش رفتم تازه فهمیدن که بابا عروس از حال رفته و کلی برام چیز میز آوردن به خاطر همون کلی به زهرا می رسیدن رانی، ساندیس، کیک،شکلات و کلی چیزهای دیگه با اینکه زهرا نمی خورد ولی اونا به زورم که شده بود بهش می دادن کارش تموم شد وای نمی دونید مثل ماه شده بود خیلی خوشگل شده بود شوهرش کلی شکلات سرش ریخت از اونطرفم به آرایشگرا نفری ۵٠٠٠ تومان انعام داد نمیدونید آرایشگرا چه ذوقی می کردن فکر کنم اولین باری بود که اینجوری انعامی می گرفتن اومدیم بالا و یه تن ماهی گرفیم و خوردیم چون ناهار نداشتیم و منم یه حمام کردم و راه افتادم برم سر کار راستی بچه ها این مترو هم بازاریه برای خودش ها اصلا نمیشه خرید نکرد من هر موقع که میرم یه چیزی می خرم زیر زمینه که ما باید این پله ها رو هر روز بریم بالا راه اندازی شده هنوز پله برقی براش نذاشتن)خلاصه رسیدیم اون روزم یه روز کاریه خوب رو پشت سر گذاشتیم به مدیرمون هم گفتیم که ما جمعه نمیایم اونم گفت پس فردا باید از ظهر بیای هم حقوقت کم نمی شه هم اینکه اون دختره هم اگه کاری داره انجام بده بره ما هم گفتیم باشه اون شب به علی گفتم من میام خونه شما چون صبح از اینجا نزدیکتره می خوام ١٢ ظهر اونجا باشم و اونم قبول کرد و رفتیم خونه اونا سری به عموزدیم و باهاش یه ذره صحبت کردیم و بعدشم رفتیم توی اتاق و خوابیدیم صبح من علی رو بیدار کردم وقتی رفت من گرفتم خوابیدم تاساعت ١١بیدار شدمو دست و صورتمو شستمو با مامی شوهری رفتیم تا ایستگاه از اونجا هم سوار شدمو رفتم وقتی رسیدم ١٢:٢٠بود مدیرمون چیزی نگفت و ما هم به روی خودمان نیاوردیم ساعت ٣ ناهار خوردیم و ساعت ۶ بود که عشقم علی اومد کلی با هم عشقولی حرف زدیم البته قبلش بهم زنگید و گفت که کی رفتی و حال و احوالمو پرسید بعدشم تا ساعت ١٢ دیگه مخم داشت می ترکید همین که رسیدم خونه افتادم و نفهمیدم کی خوابیدم صبح با صدای خالم و دختر خاله کوچیکم از خواب پا شدم به خالم گفتم بابا هر موقع تو میای خواب و آرامشو از ما می گیری بزن برام گفت خوب بسه دیگه چقدر می خوای بخوابی گفتم نمی دونی چقدر خسته ام رفتم یه دستشویی و دوباره اومدم و خوابیدم تا ساعت نزدیکای ١ بود دیدم عمه ام هم اومد با مادر بزرگم گفتم نه مثل اینکه امروز خواب به ما نیومده شدم و رفتم احوالپرسی و رفتم دستشویی و اومدم نشستم شروع کردم به آرایش کردن و آماده شدن تازه خالمم آرایش کردم می گفت خودم آخرشم رید(البته ببخشیدا) توی آرایشش دست نزن گفتم خوب بابا توفه خلاصه کم کم همه اومدن و ما هم راهی محضر شدیم البته اول منو علی رفتیم یه دست گل خوشگل خریدیم و بعدشم رفتیم محضر وای یاد خودم افتادیم نمیدونید چه حسی داشتم کم مونده بود گریه کنم داشتم منو کرده بودن مسئول قند سابیدن منم قدم کوتاه (البته معمولیم ها ولی از آقا مسعود خوب کوتاه ترم)دیگه دستم داشت درد می گرفت که قندو دادم دست خواهرش و گفتم من دیگه نمی تونم دست خودتو می بوسه زهرای ما مال آقا مسعود شد نمی دونید چه حالی داشتم یعنی این خواهر کوچولوی من بود خواهری که شب تا نمی دیدمش خوابم نمی برد از بسکه زبون خوب و شیرینی داشت حوزه علمیه میره و از اون محجبه هاست که نمیشه جلوش نوار گذاشت و واقعا عین مسجد بود داماد که رفت پایین یه ذره با قابلمه زدیمو رقصیدیم که اونا رفتن کلی زدیمو رقصیدیم منم که دیگه نمی تونستم بشینم (آخه همه می دونن دیگه تو فامیل که من پا شم برقصم دیگه نمیشینم) همه جوره رقصیدیم فارسی عربی ترکی بعد هم همه رفتن و منم به مامان گفتم منم میرم اخه مسعود قرار بود بمونه خونمون خلاصه من رفتم خونه علی اینا و سریع خوابیدم اونقدر خسته بودم که صبح اصلا نفهمیدم علی کی رفت برای ناهار اومد بازم من پا نشدم کلی بوسم کرد و نازمو کشید ظهر پا شدم و آماده شدم و علی اومد با هم رفتیم سر کار اینقدر امروز ذوقمرگ شدم نمی دونید آدم بعد از این همه کار و تلاش روزانه سر ماه وقتی می خواد حقوق بگیره چقدر خوشحاله منم دقیقا الان اینجوریم چون امروز حقوقمو گرفتم اومدم خونه پی نوشت ١:وای اینقدر دلم برای خواهری تنگه بغضم الان شکست نمی دونید خونه بدون اون چقدر سوت و کوره من نمی دونم با این وابستگی اگه برم سر خونه و زندگیم چی میشه آخه نمی دونید که زهرا نهایت صبره همیشه هر چی می خواستم بهم داده هر کاری هم می خواستم برام کرده دوستت دارم زهرا جونم نمی دونی وقتی نیستی چقدر خونه ساکته خیلی داغونم سلام به دوستای گلم خوبید یکشنبه عید بود چون شبش ما با مریم اینا رفتیم بیرون و چیزی گیر نیاوردیم به علی گفتم اگه فردا تعطیل بودی بیا بریم خرید اونم گفت باشه فردا می زنگم منم شبش بیدار بودم و پای کامی نه گفت باید زنگ بزنم هنوز خوابم با منم تماس بگیر گفت باشه ساعت ٩ بود دیدم نزنگید دوباره من بهش زنگیدم گفتم چی شد (دوباره خواب بود) گفت نمیرم گفتم بهش گفتی گفت گوشیشو جواب نمیده منم نمیرم(آخه دوستاشم هیچ کدوم نرفته بودن)گفتم پس کی میای بریم گفت بعدازظهر گفتم خوب کی گفت بعدازظهر گفتم تو آدم نشدی اون همه معطل شدی مسعود(شوهر خواهرم البته تازه شده)زنگ زد که مامانش اینا دارن میان برای زهرا (خواهرم)عیدی بیارن مامانمم گفت باشه منم که از جام اصلا پا نشدم آخه خیلی خسته بودم خلاصه اونا اومدن و عیدی دادن و زهرا رو برداشتن و رفتن گفتن مامان بزرگ مسعود دعوتشون کرده اونا رفتن و ما هم خوابیدیم تا ساعت نزدیک ٢ بود که علی زنگید و گفت حاضر شو دارم میام که بریم منم پا شدم و اومدم حاضر بشم دوباره زنگیدم که به علی بگم ١ ساعت دیگه بیا که حاضر باشم دیدم مریم گفت اومده گفتم خوب اگر م من حاضر نباشم تقصیر اون بوده و علی اومد گفت پس چرا حاضر نیستی گفتم مگه من نگفتم کی میای گفتی بعدازظهر خوب از ساعت ٣ به بعد بعدازظهره دیگه تازه هنوزم ٣ نشده پس وایسا تا حاضر شم دم کرده بود علی هم با یه پلیور کل بافت اومده بود گفتم علی این چیه توی این هوا خر تب میکنه سگ سینه پهلو بارون بیاد خلاصه از این خرید یه کیف عاید ما شد و یه کیف پول بعدشم رفتیم یه پیتزا خوردیم به سمت سر کار توی راه کلی گفتیمو خندیدیم تا اینکه رسیدیم تا ساعت ١ اونجا بودیم که مامانم زنگید و گفت مسعود اینجاست به علی هم بگو بیاد اینجا مسعود می خواد ببیندش ما هم گفتیم باشه ساعت ٢ بود که ما خونه بودیم امدیم و نشستیم کلی گفتیمو خندیدیم چون من شب قبلشم نخوابیده بودم اومدم توی اتاق یه درازی بکشم که نفهمیدم کی خوابم برد بود به مامانم اینا گفته بود فافا چپ کرده خوابش برده بود خلاصه اونا هم تاساعت ۵ نشسته بودن و بعدشم علی مسعودو رسونده بود محل کارش خودشم رفته بود خونه و از اون ورم سر کار منم که چون جدیدا بی خواب شده بودم ساعت ٩ دیگه بیدار بودم هر کاری هم کردم خوابم نبرد اون جا هم یه کارمند خانم می خواد که منم با دوستم تماس گرفتم و بهش گفتم که بیاد اونم گفت فردا بهت خبر می دم که میام یا نه دوباره هوس کردم که بخوابم ساعت ٢ خوابیدم و ۴ بیدار شدم و حاضر شدم و ساعت ۵ راه افتادم خلاصه دیروزم یه روز خوب و آخرشم بد رو پشت سر گذاشتم راستی یه مدیر جدید برامون اومده که خیلی هم خوبه نمیدونید دیروز چقدر خوش گذشت واقعا قسمت ما مدیر داشته باشه چقدر خوبه آخه قبلا مدیر نداشت همه چی بی نظم بود امروزم از خواب پا شدم دیدم ساعت ١٠ رفتم اون یکی ساعتو دیدم، دیدم ساعت ٩ ذوقمرگ شدم الان بیشتر می تونیم بخوابیم اما من که دیگه خوابم نمی بره ساعت ٢ خوابیدم و الان ٩ بلند شدم دیگه خوابم نمیبره چند روزه که چشمام خیلی درد می کنن به خاطر همینم سرم خیلی درد می گیره مثل اینکه چشمام ضعیف شده حتم ا باید برم یه چشم پزشک راستی مسعود و زهرا امروز می خوان برن خرید و فردا زهرا رو ببریم آرایشگاه جمعه عقدشونه نمی دونید چقدر خوشحالم آخه زهرا هم خوشبخت شد خدایا شکرت پی نوشت ١ : خیلی اذیتت می کنم میدونم اما تو چرا وضعیت منو درک نمیکنی عوض اینکه مرحم زخمام باشی درسته اعصابت خورده اما خوب من چی کار کنم من خودم هزار تا مشکل دارم تو دیگه تو رو خدا برام مشکل ساز نشو من درکت می کنم به خاطر همینم دارم باهات راه میام خیلی دوستت دارم خیلی امیدوارم اینو درک کنی این عکس کیفم که خریدم اینم عکس کیف پولم


![]()
به خاطر همون صبح ساعت ۵ مسعود پاشد نمازشو خوند و رفت و من اومدم
و بعدشم رفتم حمام
و اومدم بیرون و راه افتادم رفتم خونه دختر خالم
خلاصه منتظر شدم تا علی اومد اونم ماشین
ما هم تا اونجا ترکوندیم و
و
ما خداحافظی
آخه همیشه خواب و بیدار بودم ولی این دفعه خیلی
از اونورم برگشتیم خونه علی اینا و من اونجا خوابیدم دیروزم![]()


![]()
شب عمه خانوم زنگ زدن و
(این عمم از
)این که می گم
حالا بگید چه مراسمی ق*ا*ط*ی
صبح ساعت ۶ با اعصاب
)این موقع زنگ زدی
خلاصه منم به روی خودم نیاوردمو باهاش خوب حرف زدم و بهش گفتم که شب
گفت باشه یه فکری میکنم تا شب مخشو زدم اونم گفت
خلاصه اون شبم
علی


![]()


و اول صورتمو شستم و بعدشم چای دم کردم که با
کلی توی راه حرف زدیم و گفتیمو خندیدیم تا رسیدیم به آرایشگاه
ساعت نزدیک ١بود که
مادر
خلاصه تا اومدیم خونه ساعت ٢ بود اونا دیگه بالا نیومدن و منو زهرا هم
مهمتر از اون پله های مترو خیلی بده فرض کنید ۴ طبقه
(چون از این مترو جدیداست که
یه

دخترتم که هر موقع ما رو میبینه میگه موژ(رژ)
بلند
اما زهرا نذاشت آرایشش کنم هی
به منم می گفت تو
ولی خودمو نگه
خلاصه صیغه عقد جاری شد و
خلاصه اومدیم خونه ولی نمی تونستیم بزنیم و برقصیم آخه مادر مسعود
ولی بعد از شام
ولی مگه خواب می ذاشت پا شم خلاصه ساعت ۴:٣٠ بعد از![]()


![]()
تا صبح ساعت ٧:۴۵ به علی زنگیدم و گفتم چی شد میری یا
گفتم خوب پا شو زنگ بزن دیگه گفت باشه گفتم
باشه منم بعد از ظهر حاضرم گفت باشه و خداحافظی کرد منم اومدم بخوابم که
دیگه ١٠ دقیقه دیگه دیدم زنگ به صدا در اومد
اون چاره ای نداشت صبر کرد تا حاضر شدم و راه افتادیم حالا هوا هم
این چیه تو پوشیدی گفت هوا گرفته بود گفتم شاید
و راه افتادیم که بریم بارون گرفت حالا منم هیچی نپوشیده بودم و هی می لرزیدم
خلاصه راه افتادیم رفتیم خونه علی اینا یه چیزی پوشیدیم و راه افتادیم
علی هم اومده بود دیده بود من خوابم رفته
زهرامونم همینجوری که نشسته بود
به خاطر این میگم بد که یه خورده دعوایی هم با علی داشتم
گفتم آخ جون ساعت ها رو کشیدن عقب و ما ١ ساعت
با اینکه دیشب



| Design By : Night Skin |

